تبليغاتX
happy 6 friends
i love hate but i hate love

سلام

 من بعد از هزلر سال اومدم اپ کنم...!البته بگذریم که ساناز از من اکانت گرفته بود بیاد اپ کنه.کلی اتفاق افتاد..ولی ساناز ننوشت به من چه!تاریخ مصرفشون گذشت...

خوب..

این روزا ساناز داره شخصیت درونش رو نشون می ده(گربه)شنبه بود سر زنگ ادبیات دیدم داره خوابم می بره شرو کردم واسه وب نوشتن..بابا یه غلطی کردم نوشتم که من و سایه اش ساناز رو خوردیم زورش به ما نرسید شما که بهتر می دونید اگه به این اذر ماهی ها بگی "عزیزم بالی چشت ابرو هست"باید بری بمیری!

سایه از نوشته ی من خندش گرفت به ساناز نشون داد ساناز هم جوش اورد شورع کرد نوشتن"نیلوفر=....و...!

و از این جا شرو شد ساناز گفت تو زورت به من نمی رسه؟نمی دونم چه جوری دلش اومد..

چنگ لگدو...بابا ساناز بی خیال !اخه کجای دنیا وقتی گربه و ماهی(به من می گن شبیه ماهی هستم)وقتی با هم می جنگن ماهی پیروز مشه؟من هم اصلا بچه خشنی نیستم در نتیجه سر تا پام جای دندونای ساناز به اضافه ی چنگاش هست....نیلوفر=ماهی ضخمی!

سایه هم عضو خنثی...!

البته من هم حساب ساناز رو رسیدم!

ساناز به دلایلی خیلی به ماه مرداد و اسم هایی که اولشون با ب شرو می شه حساسیت داره!و اون کاغذی که توی کیف پولشه!

اول با همکاری سایه کیفشو دودر کردیم و دست رشته..!کم کم بقیه هم به ما ملحق شدن ولی یه هو در اوجه دست رشته جغد ناظممون اومد...!

ساناز هم خوب حسابمونو رسید...اخ دستم...!

تازه اگه بیاد اینا رو بخونه من می کشه!

واسه خودم دنبال یه بادی گارد می گردم که منو از این ساناز محافظت کنه...!

فردا امتحان ترم مثلثات دارم...!!!

دعا فراموش نشه!

نیلوفر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1384ساعت 18:4  توسط ماهی کوچولو | 

و من همچنان در انتظار تلفن سایه ام...!

این ساناز بی وفا که فقط بلده به(...)زنگ بزنه...بهش زنگ زدم

به شرح زیر:

نیلوفر:سلام؟خوبید ساناز هست؟

یاسمن(خواهر ساناز): (فکر کنم خواب بود)بله...!

ساناز:سلام

نیلوفر:چطوری ؟؟حالت بهتر شده؟

ساناز:مگه نمی شنوی صدام شیه صدای(وسیله ای در دست شویی که خوش صداست)شده؟؟؟؟

نیلوفر: هاهاها ...اخی...! از الماسی چه خبر...!؟؟!

ساناز:اااااااا.وای...نمی دونی چی شد بعدا می گم...!

نیلوفر:نمی تونی حرف بزنی؟

ساناز:نه...!

نیلوفر:باشه...می خواستم بدونم جریان پنشنبه چی شد می ریم بیرون؟

ساناز:نه بابا...کجا...این سایه که نیست...!

نیلوفر:ااااااا کجاست؟زنگ زدم نبود...!

ساناز:مگه بهت نگفت؟پریروز بهم گفت که امروز می ره شمال!

نیلوفر:اااااااااا نه...!دیروز بهاش کلی حرف زدم اتفاقا گفتم کنسل کن پنشنبرو...گفت نه!

نیلوفر:خوب منو می زارید سر کار!!!!!

ساناز:بهت نگفت چرا؟

نیلوفر:چه می دونم زنگ می زنم به موبایلش ... اون وقت که یادش می مونه منو نذاره سر کار!

ساناز:اره زنگ بزن یادم نبود موبایل داره

نیلوفر:وبلاگ رو دیدی؟یه سری بهش بزنی بد نیست!

ساناز:نه...!باشه میرم...!

نیلوفر:خوب خوش بگذره تعطیلات...!

من میرم به سایه زنگ بزنم..!

ساناز:یو تو

نیلوفر:خوشحال شدم خدافظ

ساناز:خدافظ

و من به سایه زنگ زدم سامی(داداش سایه) گوشی رو بر داشت...!گفت سایه نیست بهش می گم زنگ بزنه...!

حالا هنوز من به مدت 64 ساعت در انتظار تلفن سایه ام...!

خوب این از روزگار ما...

اومدم یکمی درس بخونم گفتم ممکنه فردا تعطیل نشه...!

یه دونه رسم  توابع براکتی بود شرو کردم به کشیدن بعد از سیاه کردن دوصفحه یه طومار بازه اومد جلو چشم حالم بد شد دفترمو بستم...!

بدم مامانم می خواست بیاد پای کامپیوتر بازی کنه...!ماس خراب بود ماسو درست کردم کیبرد خراب شد..کیبرد رو درست کردم ماس خراب شد...!بد از نیم ساعت مهندسی سخت افزاری موفق شدم...

اگه همینجوری به اینترنت اومدن ادمه بدم احتمالا باید از تک ماده استفاده کنم...!

اون روز به خواهش یکی از دوستان که می شناسیدش..!ساعت 5 اومدم نت بنده کاشته شدم تا ساعت 6:30 کم کم جوش اوردم زنگ زدم به موبایلش...!بعد از نیم ساعت دوم اومد..

و فردای اون روز هر زنگ از من بدون وقفه درس پرسیده شد...!

شانس شبحی به این می گن!

نمی دونم چه علاقه ای به سه نقطه و علامت تعجب پیدا کردم...!

گیر دادما

یادم رفت صبحانم توی ماکروویو یخ زد...

پر حرفی و هزار جور گرسنگی!

فعلا

خوش بگذره!

  

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 18 آذر1384ساعت 10:55  توسط ماهی کوچولو | 
بابا خفه شدیم ما تو این هوا...حالا امثال سایه جون تشریف می برن شمال...ماها چی کار کنیم؟

امروزم که به دلایل تخصصی/آرایشی تشریفمونو برده بودیم شهرک(غربه خودمون)این برجه پر عظمت و زیبا و دیدنی میلاد(این معکوسش بیییییید)تو گرد و غبار به طرز معصومانه ای فقط چراغاش  معلوم بود...واقعا که!

حالا این به درک!مردمو بگو که با این وضع هوا بازم ول کن معامله نیستن.همینجوری عین مور و ملخ ریختن بیرون به هوای عشق وحال...آخه به فکر خودتون نیستین،به فکر طرفتون باشین که به هوای شما تو این هوا میاد بیرون تا غم دوری نکشتش...

ولی کاشکی شنبه هم تعطیل بشه!چه حااااااالی میده...

ایول!خوش بگذره به همگی

چه اونایی که پاشدن رفتن مسافرت...چه اونایی که امکانات فضانوردی ندارن(-->مراجعه شود به فیلم مارمولک:قسمت روی منبر رفتن حاج مارمولک!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 23:18  توسط | 

این تعطیل عمومی این وسط چی بود تمام برنامه هارو بهم زد...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 10:7  توسط ماهی کوچولو | 

به به چه هوایی...!ادم لذت می بره وقتی سرش رو بالا می بره و رنگ ابی نیلی اسمون رو می بینه...!

چه قدر دیروز ذوق کردم خسته مرده از مدرسه اومده بودم داشتم به خروار مشقی که منو صدا می زد فکر می کردم که سایه زنگ زد..!یعنی خوابیده بودم...!

نیلوفر:سلام چطوری؟؟

سایه:سلام...یه خبر خوب اگه گفتی...!

نیلوفر:ببین من الان از خواب بیدار شدم همینطوری تعطیل هستم...نمی دونم...!

سایه:چی بهم می دی بهت بگم؟؟؟

نیلوفر:عمرن گولتو بخورم.هیچی...!

سایه:اگه گفتی...!!؟

نیلوفر:به جان خودم نمی دونم ...کشتی منو...بگو...!

سایه:فردا پس فردا مدرسه تعطیل هست!

نیلوفر:

سایه:مردی...؟؟؟

نیلوفر:نه........

سایه:؟؟؟؟؟؟؟؟

 نیلوفر:سر کارم گذاشتی؟؟؟راست می گی؟؟یووووووووووووهوووووووووووو فیزیک شیمی...!پر...!

نیلوفر:چه خوب...!دستت درد نکنه...!

 سایه:من مثل تو نیستم که همش خبر بد می دی...!

 نیلوفر:قربانت...!

.......(از بقیه ی مکالمه صرف نظر می کنم...!)

هاهاهاها...!

الان سایه مهمونی هست قرار بود به من زنگ بزنه...!

ساناز الان نمی دونم کجاست...!

خوش باشید...!

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 15:56  توسط ماهی کوچولو | 

forgive me.just do it

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 9:23  توسط ماهی کوچولو | 
خسته شدم بس که دلم دنبا یک بهونه گشت...

بس که ترانه خوندمو بخت زمونه بر نگشت....

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آذر1384ساعت 9:21  توسط ماهی کوچولو | 

سلام

ممنون از همه ی دوستانی که نظر دادن...

و با تشکر زیاد از دوست خوبمون سامان که قالب وبلاگ رو درست کرد...!

و جناب احسان اگه دوست دارید قهر کنیداصلا مهم نیست.

سایه اگر انگلیسی تایپ می کنه چون فارسی نداره باید برم براش درست کنم...!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 12:13  توسط ماهی کوچولو | 

سلام...یه مدت نبودم...شرمنده..

سرم شلوغ بود در گیر یه سری چرخش ها ودعوا های قبیله ای بودم...و موفق شدم...!

قرار بود یکی از ما ها جریان این دعوا ها رو بنویسیم که هر 5شنبه اتفاق می افته...!

قضیه این جوری شروع شد...زنگ هندسه بود...!امتحان داشتیم از قرار روزگار هیچ کس نخونده بود جز شرین عسل عزیز..!

معلم مبارک راضی شد نگیره امتحان اون وقت  این شیرین خانم پارازیت دادن که من خوندم باید امتحان بگیرید حقم ضایه میشه...!

مصیبت از همین حرف اغاز شد...!همه امتحان دادیم ومن تمام مدت داشتم ورقه ی سایه رو چک می کردم غلط هاشو تا اون جا که تابلو نشه درست می کردم..!

یه هفته گذشت...جواب ورقه ها اومد...شیرین  این قدر درس خونده بود که شده بود 10...ساناز یه سوالو از رو دفتر نوشته بود شده بود 20 اون وقت حسودی شورو شد...

پاشد گفت (یه سوال بود که باید از یه راه خاص حل می شد هر کی حل کرده بود نمره کامل گرفته بقیه هم نصف نمرو گرفتن)نمره اون سوالو به همه بدبید...!

من اون وسط حرسم گرفت دیدم دختره هر کاری دلش می خواد می کنه مخصوصا...!پاشدم گفتم نه...من این سوالو درست حل کردم حقم ضایه می شه اگه تو نمرشو بگیری این و که گفتم..

یه هو هوا تاریک شد یه رعد و برق و و بعد شیرین جان همین طور که گوشه چششو تنگ می کرد گفت با من کل ننداز یه هفتست دارم درس می خونم این جوش های صورتم مال اینه که دارم درس می خونم(هر کی که روزی 3 تا بستنی بخوره می شه دوندون)!

گفت بچرخ تا بچرخیم..و ما هم چرخیدیم تا بلاخره سرش گیج رفت خورد زمین...!

تا باشه دیگه به همه دستور نده...!

ادم شد...!

ساناز تلفونشون ایراد پیدا کرده نمی تونه بیاد اپ کنه...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 12:12  توسط ماهی کوچولو | 
سلام.اگه اجازه بدید می خوام براتون از چند جوان برازنده که در کمال خوشتیپی و زیبایی تبدیل به شاهزاده ی سوار بر اسبه عده ی کثیری از بچه های عاشق پیشه ی مدرسه شدن.چرا که ار صبح تا لحظه ای که ما از درگاه مقدس مدرسه به بیرون می پریم... همچنان مشغول کار کردن و به عبارت روشن تر بیل زدن می باشند.حتی این جوانان دلربا به بعضی هم ابراز علاقه ی کلامی و در مواردی نیز غیر کلامی کرده اند.این ابرازات علاقه که از منزل همسایه کناری مدرسه به گوش می رسید عبارت بود از:جوووون...،زجیگر(با تلفظ صحیح خوانده شود)،آی لاف یوو..!..این دلدادگان وفادار هر روز در تب عشق و ملاقات معشوق می سوزند و هر روز به میزان علاقه ی آنها  افزوده می شود....

(خدا رو شکر که آتش این عشق سوزان دامن ما را نگرفته است)-->آخه عمله هم عاشق ما نمیشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 آذر1384ساعت 17:39  توسط | 
 
hot chicks
idmo mikhay chi kar?hosele doxi nadarama!!!
خفن بازی های پیشتر مون اگه نخوندی از دست دادی!!
hot chicks
-یه عالمه خنده یه عالمه گریه....! این روزا رو دوست دارم چون ما باهمیم همه جا حتی تو خراب کاری ها تو شادی ها...
-بابا جمش کن حالم بد شد...شعر نگو...
ما یه سری بچه ی باحالیم..باحالیم خفنیم...کله خریم...باهوشیم!!!
همین!

خراب کاری های قبلی
آذر 1387
دی 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
فهرست گند کاری ها
گند کاری به شیوه ی دوتایی
وای ی بازم داکسی!!!
همین جوری اصلا به تو چه؟؟
بجه خفن ها
ماهی کوچولو
کدو
مستان کلاغ
ببیی
خارخاری
سوسک طلایی
مستان کلاغ
بروبچس اینام شاید خفن باشن؟؟
من وممدم
عشق رویایی من
یه نخ سیگار
حرف های نو
عکس جک اس ام اس
A L I C A M E T A L
عکس های جذاب
بهارستان عاطفه
سینه سوخته
عاشقان شیاطین سرخ
قلب متروک
یک عاشقانه ی آرام
ترنم
وبلاگ دارن شان
دارن شان
NADIASUN
حرف دل
احسان
sevda
رویش
بی خیال دنیا
khoshtipe
شب نیلوفری
جوک
خواستنی های یک دلتنگ دیوانه
*The Girl Who Lived*
دانلود آهنگ و برنامه
Harry Potter Games
Gandom
عشق و دوری
دانلود نرم افزارهای جدید
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

the hot chicks

چت کن حال کن